تبليغاتX
ترنم ققنوس


ترنم ققنوس

قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...

تو این بن بست علی چپ چه خبرایی بود و من نمی دونستم ....

کسایی که مدتی بود دنبالشون می گشتمو اینجا پیدا کردم ، نمی گم به چه حالی ...

اون ها هم از آب چاه نوشیده بودند :

 

 

" یک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند ، یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشیدند . هر کس از آن آب می نوشید دیوانه می شد .

صبح روز بعد ، همه ی مردم از آب آن چاه نوشیدند و همه دیوانه شدند ، به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتند ، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند .

شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامتی عمومی ، مردم را مهار کند . اما پلیس ها و کارآگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فکر می کردند تصمیم های پادشاه احمقانه است ، و تصمیم گرفتند هیچ توجه ای به آن نکنند .

وقتی ساکنان آن سرزمین فرمان ها را شنیدند ، مطمئن شدند که پادشاه دیوانه شده و فرمان های نامعقول صادر می کند . به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کناره گیری کند .

 

پادشاه ، با ناامیدی تصمیم گرفت از تخت کناره گیری کند ، اما ملکه جلوش را گرفت و گفت : "بیا برویم از همان چاه عمومی بنوشیم . بعد ما هم مثل آن ها می شویم. "  و همین کار را کردند .

پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند و بی درنگ شروع کردند به چرند گفتن . زیر دست هاشان بلافاصله توبه کردند ؛ حالا که شاه داشت این اندازه خردمندانه سخن می گفت ، چرا نباید بگذارند بر کشور حکومت کند ؟

آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد ، هرچند رفتار  ساکنانش بسیار متفاوت با کشورهای همسایه  بود . و پادشاه توانست تاآخرین روز های عمرش بر آن کشور حکومت کند  ...." .

 

***

زدکا : .... همچنان می خواهم به دیوانگی ادامه بدهم و مطابق رویایم زندگی کنم . نمی خواهم آن طور زندگی کنم که دیگران می خواهند . می دانی آن جا آن طرف دیوار های ویلت (آسایش گاه بیماران روانی) چه هست ؟

- مردمی که همه از آب یک چاه نوشیده اند . فکر می کنند طبیعی اند ، چون همه شان مثل هم رفتار می کنند .... "

 

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد – پائولو کوئلیو

 

چند بار تا حالا شده که از خواسته تون منصرف شدین به خاطر ترس از حرف مردم ؟

چند بار تا حالا شده طبق سلیقه ی مردم حرف زدین ، رفتار کردین ، لباس پوشیدین ... و از عقیده و سلیقه و میلتون  گذشتید و  پیش خودتون گفتید "مردم چی می گن ؟ "

چند بار تاحالا این جمله از سرتون گذشته " نه ، یکی ببینه چی می گه "  ؟

تا آخر عمرم چند بار دیگه این زن ، مرد ، دختر ، پسر رو می بینم که نا خودآگاه دارن سلیقه و خواست منو گزینش می کنند ؟ شاید این اولین بار و آخرین باری بود که می دیدمش اما از ترس اینکه " " از روی جدول اومدم پایین ..........

 

پ.ن 1 : از همه ی همدمای وبلاگ نشینم عذر می خوام که توو این مدت نبودم و بهشون سر نمی زدم . از بزرگواری شماست که همچنان به یادم هستید  .

 

پ.ن 2 :

یه قسمت از روحم بی حس شده ، یه تیکه از وجودم مرده . نمی دونم کی ... چه جوری ... شاید یه جایی توو گذشته .

شبیه کسی که نخاعش قطع شده باشه . نمی تونه پاهاشو حس کنه ، پاهاشو می بینه اما وقتی بهشون دست می زنه ... وقتی یه نفرو که داره می دوه رو می بینه ، یاد گذشته اش می یفته و حس دویدنو مزمزه می کنه ...

اما همون موقع که می ره سراغ پاهاش می فهمه هیچ حس ندارن ...  .

وقتی می بینمشون ... وقتی می شنوم که ... وقتی برام درد ودل می کنه و ... حسشو مزمزه می کنم ولی تا می یام بخندم می بینم که اون تیکه از روحم حس نداره ...   

 

بی ربط 1: داشتم اخبار شبکه یکو می دیدم ، یادم به سریال جومونگ افتاد ، اون قسمتاش که تسوو امپراتور شده بود ...

بی ربط 2 : دوشنبه روز خوبی بود ... هیچ اتفاق خاصی نیفتاد اما روز خوبی بود ... نمی دونم چهل روز تمام شد یا تازه از دوشنبه تونستم از در وارد بشم ...

بی ربط 3 :

خدا رو شکر که هنوز اتفاقات کوچک و شیرین زندگی می تونه دلمو شاد کنه . دعا می کنم برای شما هم همین طور باشه (الهی آمین)

خدا رو شکر به خاطر تولد سه دنیای جدید زندگیم :

نی نی نازمون داره آماده می شه بیاد پیشمون ... 25 سانت شده ... عمه فداش شه.

هزار بار شکرت به خاطر تولد ---- .  یک ماهی می شه می تونم روح شو ببینم که خنده رو لبشه و جلو تر از تنش باهام حرف می زنه . معبودم مواظبش باش و کمکش کن که روز به روز حالش بهتر بشه .

کاکتوسم بعد از 5،6 سال گل داد !!! در اولین فرصت یه عکس ازخودشو گل سفیدش  می ذارم .

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 20:46 توسط .!.| |

 

ما رو باش داریم رو دیوار کی یادگاری می نویسیم ...

مشکل اینجاست : یادگاری نوشتن رو دیوار مردم از پایه اشتباه ست . هر چند طرف آشنا باشه ، دوست باشه ...

من فکر کردم به این دیوار نوشته ها نیاز داری ، دوستشون داری ...

نگو که فکر کردی چون همه دروغ می گن و می نویسن منم دروغ می گم ...

فکر کردی آره ... حالا که دیوار کم آورده ، اومده سراغ من ...

پیش خودت فکر کردی " نمی خوام ازم استفاده ی ابزاری ! بشه ..."

و مثل همیشه منم از همه جا بی خبر ...  .....  .......  این هم می گذرد .........

 

آرزو می کردم بزرگ بشی ، چشم انتظار این بودم که ---شدنتو ببینم و حالا

دیروز برای اولین بار حس کردم که بزرگ شدی ... و فهمیدم

چه آرزوی پوچ و مزخرفی داشتم و خبر نداشتم ... مگه بچگی و بچگی کردن چش بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چه پوشالی اند حرفای بزرگونه

چه سرد و بی روح اند رفتارای بزرگونه 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 20:40 توسط .!.|


Design By : Night Skin